آخر وعاقبت مغز منحرف!!(طنز)
صبح كه داشتم بطرف دفترم مي*رفتم منشی ام ژانت بهم گفت: صبح بخير آقاي رئيس، تولدتون مبارك! از حق نميشه گذاشت، احساس خوبي بهم دست داد از اينكه يكي يادش بود. 
تقريباً
تا ظهر به كارام مشغول بودم. بعدش ژانت درو زد و اومد تو و گفت: ميدونين،
امروز هواي بيرون عاليه؛ از طرف ديگه امروز تولدتون هست، اگر موافق باشين
با هم براي ناهار بريم بيرون، فقط من و شما! 

خداي
من اين يكي از بهترين چيزهائي بوده كه ميتونستم انتظار داشته باشم. باشه
بريم. براي ناهار رفتيم و البته نه به جاي هميشگي. براي نهار بلكه باهم
رفتيم يه جاي دنج و خيلي اختصاصي. اول از همه دوتا مارتيني سفارش داده و
از غذائي عالي در فضائي عالي تر واقعاً لذت برديم. 

وقتي داشتيم برمي گشتيم، ژانت رو به من كرده و گفت: ميدونين، امروز روزي عالي هست، فكر
نمي
كنين كه اصلاً لازم نباشه برگرديم به اداره؟ مگه نه؟ در جواب گفتم: آره،
فكر مي كنم همچين هم لازم نباشه. اونم در جواب گفت: پس اگه موافق باشي بد
نيست بريم به آپارتمان من.
وقتي
وارد آپارتمانش شديم گفتش: ميدوني رئيس، اگه اشكالي نداشته باشه من ميرم
تو اتاق خوابم. دلم ميخواد تو يه جاي گرم و نرم يه خورده استراحت كنم. 

در حاليكه من اونجا... رو اون كاناپه نشسته بودم... لخت مادرزاد

